این پست توسط نویسنده حذف شد
ورس 1:
کفیتو بپوشو لباس تن کن // میخوام ببرمت جایی که ماجراس چند دور ...
بزنی ببینی چند چنده شهر // تا بعد بشی من یه نمه پر کنده تر ...
من؛ همون که خوش بود // یه وقتی سر حال مث سنگ سفت بود ...
میفهمی همه چی پیچید رو همین حساب // روزاشم مثل همه حتی روز تحویل سال ...
هه! همیشه متنا بلند بوده مشتی // رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیم ...
و دیدیم که تش با زخمی تنهاییم /.../ ولی خب خوش گذشت یه وقتایی ...
غصه که مال قصه هاس // ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز ...
همین دلیلی شد بیمارو بی دل // یا ساده ترش میشی یه گرگ بارون دیده ... هه هه ...
ورس 2:
تمام طول روزتو میکنی تخمی سپری // فکر به چیزی که باختی ببری ...
اون مغزتو میگاد مثل سگ پشیمونی // تو گفته بودی که راه سختو میتونی ...
اما بعد دیدی تویی ــو کمی مایه تو جیب // به جایی نمیرسی با این قدمای کوچیک ...
این زندگی گفت یه چیزو یاد پس بگیر // امید بده به جاش بیلاخ پس بگیر ...
یاد میگیری که ناشتا نرینی // جاهایی میری که یه موقع آشنا نبینی ...
نه حسشو داری نه حال ِ فک زدن // تو خودت پیچ میشی دیگه آره مثلا ...
حرفات همیشه بوی غم میده // تو آینه هم تصویره دیگه گندیده ...
هنوز بالا سرت گرماشو داری // راستی دلخوشی هاشو سیری چند میده ؟! ...
ورس 3:
گرگ باش، مث ِ من // مث ِ ببر // مث ِ جغد تو پرسه های شب ...
مث سنگ تو لحظه های سخت // تو عرصه های تنگ ...
نعرتو بزار تو بارونو // بشکون رد شو حتی قانونو ...
دل نبند که تش تلخیه // میشی مثل من؛ نفس تخلیه ...
و دستات همیشه خسته رو تنت // روو زاخماتم نمک ِ وابسته بودنه ...
ترجیح میدی جای اینکه نقشه بچینی // واسه بعد زندگیتو توی لحظه ببینی ...
میشه شب، میشه روز، میشه فردا // تو میخواستی نهرو کنی دریا
هه ...
شدی شبیه مردمت // ببین تو رویا همیشه حقیقت گمه ...
- وااااااای بابام برا اولین بار یه بغل طولانی کرد منو.....خیلی خوب بود...ضجه ی حضار
- :ـ((((( چه خوووووووب.... جزو رویاهای منه... گرم ت م شد؟
- خیلی خیلی خوب بود. گرم ام شد، داغ شدم اصلا.بی نظیر... خاک بر سر کمبود محبت مون کنن:))
- :))) آره
خیلی سخته که باشه، ولی نباشه... بتونین، ولی نتونین
بغل ش کنی....محکم....مثل دوتا مرد.... تو بزنی زیره گریه.... بگی همه ی اون لحظه هایی که تنها بودم کجا بودی؟...خیلی صدات کردم....نبودی....توی اداره ت بودی.... داشتی به نظام و انقلاب ت خدمت میکردی
بهش بگی میدونی چه قدر سخته تو تمام لحظه های حساس زندگی ت تنها باشی؟
بگی میدونی چه قدر سخته تمام تصمیم های زندگی ت را خودت بگیری؟
میدونی چه قدر سخته هیچ دستی روی شونه ت نباشه؟
هیچ کس نباشه حمایت ت کنه؟
اولی ش آقای شمسی بود(و هست)توی وزارت خونه.... مردی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم..مردی که بدون هیچ تعارفی و رک و راست هرچی که فکر میکرد من بهش احتیاج دارم را به من یاد میداد...حتی اگه فکر میکرد من با شنیدن ش ناراحت میشم...آقای شمسی خیلی بیشتر از دوست و برادر بود( و هست) برای من...یه چیزی مثل رابطه ی پدر و فرزندی که من همیشه جای خالی ش را احساس میکنم(بی اختیار اشک هام سرازیر شد)
مردی که پر از تجربه ی زندگی و کاری بود(و هست)...کارشناس با لیاقتی که همه به علم ش اعتراف میکنن.
دومی ش آقای خوشنویسان بود تو سازمان قم...مرد بزرگی که حاضر نشده بود به خاطر میز و ریاست،مرام ش را کنار بگذاره...اسم شُ گذاشتم مرد سایه نشین.....مردونگی میخواد
این که یکی به خاطره تو و این که احساس میکنه داره در حق ت ظلم میشه راه بیافته توی اداره و با اون مردک معاونت پشتیبانی بحث کنه که زودتر نامه انتقالی ت را بگیری و بری.... مردونگی میخواد
آقای خوشنویسان به من یاد داد میتونی با همه ی علم و دانش و تجربه ی کاری و سن ت از یه بچه که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و هیچ تجربه ی کاری نداره.بی پروا سوال بپرسی و ازش یاد بگیری و از این که چیزی ازش یاد گرفتی تشکر کنی...
سومی ش آقای هرندی بود تو سازمان اصفهان....روز اول من بود...بعد از اون همه استرس و شرایط بد روحی که داشتم.بالاخره انتقالیم درست شده بود...نشسته بودم روی صندلی...انگار هنوز همه ی اون فشارها روی من بود...انگار هنوز مغزم قبول نکرده بود انتقالیم درست شده و دیگه همه چی تموم شده...
صدام کرد،به من لبخند زد، گفت بیا پیش من بشین..کارهاش را گذاشت کنار و فقط با من حرف زد. و هرچی را که لازم بود بدونم برام گفت...تنها آدم توی سازمان که میشد بهش اعتماد کرد.باهاش حرف زد و راهنمایی گرفت. کسی که بدون این که بفهمی برای مشکلی که برات پیش اومده توی سازمان، حاظر میشه با آدم ها صحبت کنه تا مشکل ت حل شه...
آدمی که لیاقت و جایگاه ش خیلی بیشتر از چیزی یه که هست...
تنها کسی که باهاش درد و دل کردم
چیز عجیبی یه این فال...(۲۳۱)
به تیغم گر کشد دستش نگیرم وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر که پیش دست و بازویت بمیرم
غم گیتی گر از پایم درآرد بجز ساغر که باشد دستگیرم
برآی ای آفتاب صبح امید که در دست شب هجران اسیرم
به فریادم رس ای پیر خرابات به یک جرعه جوانم کن که پیرم
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند که من از پای تو سر بر نگیرم
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ که گر آتش شوم در وی نگیرم
مردی از ترس شتري مست كه به دنبال او بود، بگريخت و به ناچار خود را در چاهي آويخت و دستانش را از دو شاخهي گياه كه بر لب چاه روييده بودند گرفت و پاهايش را بر روي چيزي كه در چاه بود گذاشت. اما هنگامي كه خوب نگاه كرد، پاهاي خود را بر سر چهار مار ديد كه از سوراخ بيرون آمده بودند. هنگامي هم كه به ته چاه نگاه كرد، يك اژدهاي ترسناك كه دهان گشوده بود تا او بيفتد را ديد. چون به بالا نگاه كرد، دو موش، يكي سياه و ديگري سفيد را ديد كه سرگرم بريدن بيخ آن دو شاخ بودند كه او خود را از آنها آويزان كرده بود. مرد در اين هنگام با خود راه چارهاي ميانديشيد تا شايد از اين رنج رهايي يابد. ناگهان چشمش به كندوي عسلي كه زنبورها در آن بودند افتاد. با زبان كمي از آن چشيد و چنان در شيريني آن از خود بيخود شد كه از آنچه بر سرش آمده بود غافل شد و همه چيز را فراموش كرد. لذت چشيدن آن اندك شيريني اين فراموشي بزرگ را براي او پيش آورد و پردهي تاريك ناداني را در برابر روشنايي دانش او كشيد. در اين هنگام موشها كار بريدن شاخهها را پايان دادند و مرد در دهان اژدها افتاد.
جهان همان چاه تاريك و ترسناك است و موشهاي سياه و سفيد مانند شب و روز هستند كه از پي يكديگر ميآيند تا عمر انسان پايان يابد. و آن چهار مار همان چهار طبع انساني است (صفرا، سودا، بلخم، خون) كه در هر انساني هستند و كم يا زياد شدن هر يك از آنها مرگ آدمي را در پي دارد. چشيدن شهد از آن انگبين نيز بهمانند خوشي و شاديهاي زودگذر اين جهان كه سودي اندك و رنج و سختي بسيار دارد و آدمي را بيهوده از كار جهان ديگر باز ميدارد و راه رهايي را بر او ميبندد. اژدها نيز همان جايگاهي است كه همگان بايد به آن باز گرديم و هنگامي كه مرگ به ما برسد، بايد به آنجا رفت و ترس و بيم آن را به چشم خود ديد. آنگاه پشيماني و زاري كردن سودي ندارد.
B.P.R Business Process Reengineering
فرآيند مهندسي مجدد كار
تعريف
طراحي مجدد فرآيند هاي انجام كارها در سازمان
BPR در سال 1991 ميلادي توسط مايكل هامر مطرح شد.
مايكل هامر BPR را اينگونه تعريف ميكند :
" مهندسي مجدد كار يعني، اصلاح نكنيد. نابود كنيد و از نو بسازيد"
BPR سازمان را از حالت وظيفهاي به حالت فرآيندگرايي و فرآيند محوري سوق ميدهد، كه نتيجه آن سرعت بخشيدن به روند كار، كاهش هزينهها و در نتيجه رقابتي شدن سازمان است. زيرا در حالت وظيفهاي افراد فقط به دنبال انجام كار محول شده هستند و به هدف و ايدهآل سازمان توجهي ندارند. در حالي كه در حالت فرآيند محوري افراد مدام به هدف اصلي سازمان فكر ميكنند به اين مسئله بهبود مستمر فرآيندها و روال كار را به دنبال دارد..
مهندسي مجدد كار شامل 3 فاز عملياتي است :
فاز اول : مطالعه ورودي
1- شناسايي وضع موجود 2- شناسايي نيازمنديهاي ذينفعان 3- تشخيص مشكلات تساسي در فرآيندهاي سازمان
4- ارائه راه حل در سطح كلان توسط تيم 5- طراحي مجدد فرآيندها
فاز دوم : اجرا
1- اجراي آزمايشي فرآيندها 2- بازنگري و اصلاح فرآيندها بر اساس بازخوردها 3- اجراي كامل و گسترده در تمامي نمايندگيها
فاز سوم : فرهنگ سازي
برنامه دگرگون كردن فرهنگ شركت
مزاياي BPR :
1- نتايج بنيادين در كوتاه مدت 2- كارمند محوري 3- يكپارچگي مشاغل
معايب BPR :
تنها عيب BPR ريسك بالاي حاصل از اجراي آن است
تغييرات ناشي از BPR در سازمان :
1- تغيير گروه كاري به گروه فرآيندي
2- تغيير مشاغل از وظايف ساده به چند بعدي
3- تغيير در نقش، از شخصيت تحت نظارت به شخصيت صاحب اختيار
4- تغيير در معيار پرداخت دستوزد از انجام كار به نتيجه كار
5- تقيير در معيار ارتقاء از عملكرد به توانايي
6- تغيير در نقي مديران از رئيس به مربي
7- تغيير در ساختار از سلسله مراتبي به مسطح
عوامل موثر بر شكست اجراي BPR :
1- تاكيد بر خود فرآيند دگرگوني به جاي مديريت فرآيند درگرگوني توسط شازمان
2- ناديده گرفتن كاركنان اصلي سازمان ( زيرا اين پرسنل سازمان هستند كه مجري و پديد آورنده تغيير و دگرگوني در سازمان هستند و نه نظريهها و برنامهها)
3- عدم درك صحيح و كامل كاركنان از مفهوم و منطق دگرگوني به واسطه عدم آموزش توسط سازمان
4- در نظر نگرفتن ابزار و سيستم مناسب جهت كنترل و ارزيابي فرآيندهاي سازمان
5- حركت بدون مطالعه به سمت مهندسي مجدد توسط مديران سازمان
6- عدم نهادينه كردن فرهنگ تغيير پذيري توسط سازمان در مديران و كاركنان
آرامش خيال . . . مثل رويا
الآن كه اين متن را مينويسم نشستم پشت ميزم و دارم لبخند ميزنم.
امروز 17 ارديبهشت 1391 اصفهان، سازمان ..... است. الآن تقريبا 2 ماه كه انتقالي گرفتم به اصفهان و از 10 اسفند 1390 اومدم اينجا.
جواب نامه انتقالي م نيامد. به ناچار و بالاخره خودم رفتم دفترعمومي و جواب نامه را گرفتم. اصلا معلوم نبود نامه من گم شده، به دستشون نرسيده از قصد جواب ندادن . . . خلاصه نامه اي كه 33 روز منتظرش بودم، در عرض 5 ثانيه كارش انجام شد!!!!!!!!! خدا ازشون نگذره، لااقل من يكي كه اصلا ازشون نميگذزم.
و اما اصفهان . . . مثل بهشت ميمونه، مثل رويا. جزيره دوباره ظاهر شده، آباد شده و از هميشه سر سبز تره. تا هفته پيش انقدر همه چيز عالي بود كه اصلا به حال خودم نبودم. انگار روي ابرا داشتم راه مبرفتم. از تك تك لحظههاي زندگيم لذت ميبردم. آزادِ آزاد. انگار كه اصلا غمي توي اين دنيا نيست. انگار كه همه عذاب ها و جهنمي كه از سر گذروندم فقط يه تيكه از يه فيلم بوده برام. مثل يه خاطره ي دورِ دور.
و اين خاطره شدن غمها "دقيقا بلافاصله" بعد از شادي، خوب نيست. چون باعث ميشه كه تو لحظه هاي شادِ بعدت را با تمام وجود قدر نداني يا اينكه بعد از يه مدت كوتاهي برات تكراري بشه.
مثل اين 30 روز را توي اين 24 سال زندگيم نداشتم.قسم ميخورم كه نداشتم. و از ته دل براي همه آرزو ميكنم كه بتوانند حداقل براي يك هفته، يك روز يا يك ساعت اون آرامش خيال عجيب من را تجربه كنن.....
واقعا ارزشش را داشت ..... جنگيدم، براي تك تك اين لحظه ها جنگيدم ....
الآن هم خيلي خوبِ . درست كه به خوبي اون 30 روز نيست، اما خيلي خيلي عالي تر از قبلِ ( تمام اين 23 سال و چند ماه).
اول كه قرار شد بيام سازمان قرار شد تا عيد بيام توي بايگاني تا با روال نامه نگاري ها آشنا بشم( كه اصلا اين اتفاق افدادني نيست) و بعد از عيد برم تو قسمت تخصصي. ولي اوين 20 روز و يك ماه حالا شده بيشتر از دو ماه و از اين موضوع ناراحتم. چون بايگاني جاي مهندسي كه 4سال درس خونده و رشته ش كاملا مرتبط با قسمت هاي تخصصي است، نيست. وقتم داره تلف ميشه. در حالي كه قسمت تخصصي هم برام اعلام نياز كرده ولي من را نميفرستن بالا. و اين تنها عامل آزار دهنده ي منِ.....
گور باباي همشون
"اواخر ارديبهشت بود كه اومدم بالا توي قسمت تخصصي .... بدكي نيست. كار تخصصي نميكنم ولي خيلي بهتر از بايگانيِ..... خيلي"
خسته ام ، تنها م ، نا امیدم و احساس میکنم هیچ کس را ندارم که باهاش حرف بزنم.
"ای پناه بی پناهان در آن زمان که هیچ گریز و مأوایی نیست"
الآن که این متن را می نویسم قم هستم.توی اداره ، نشستم پشت میز (م) و بغض کردم. بغض ی که غرور مردانه اجازه شکسته شدنش را نمیده (لعنت به این غرور لعنتی).
امروز دوشنبه است، 24 بهمن 1390. و دقیقا 27 روز و 20 روز کاری از ارسال نامه انتقالی م به دفترعمومی توسط وزارت خونه میگذره و هنوز جواب نامه ام نیآمده. ه ن و ز.... بعد از 27 روز و 20 روز کاری. روزهایی که با روزهای معمولی خیلی فرق داره. روزهای انتظار، روزهای راه رفتن در مه، روزهای نوشتن آرزوها روی دیوارهای خرابه ای که هیچ آبادی ای(تا چشم کار میکنه) اطرافش نیست. خرابه ای که روزی برای خودش آباد بود. یه جایی که درخت داشت، رودخونه داشت، آرامش داشت و وقتی که نسیم در گندم زارهاش شروع به دویدن میکرد، فقط باید می ایستادی و نگاه میکردی و لذت میبردی...
"آدم نباید روی حرف هیچ کس حساب بکنه" این درسی است که من توی این مدت خیلی خوب یاد گرفتم... روی حرف هیچ کس. نه آقای پارتی جان، نه آقای عبداللهی، نه آقای امینی و نه حتی پدر....... چرا پدر؟
8 ماه پیش وقتی از سازمان تهران امریه گرفتم و بردم وزارت خونه، وزارت خونه گفت ظرفیت تهران پر شده. آقای پارتی جان گفت برای قم امریه بگیر،من میآرم ت تهران. ولی من کسی نیستم که به این سادگی ها روی حرف کسی حساب باز کنم. به پدر گفتم : بابا(!!) مرد و مردونه(!!) اگر که من از قم امریه گرفتم و آقای پارتی جان نتونست من را بیاره تهران،شما میتونی توی قم برای من یه سوئیت کوچیک اجاره کنید؟ مثل اونی که یه مدت اصفهان داشتم؟ - پدر گفت : بله امیر جون،حتما.توکلت به خدا باشه، خدا درستش میکنه.... و دقیقا اینجا بود که من بزرگترین اشتباهم را انجام دادم و روی حرف بابام حساب کردم. چون روزی که پارتی جان برکنار شد و قضیه انتقالی به تهرانم رفت روی هوا و تازه من گزینه اصفهان را با بابام مطرح کردم، بابام برگشت و گفت : آره خیلی خوب امیر جون.خلاصه هر کاری که میتونی بکن. چون خودت که از اوضاع و احوال من خبر داری که، من نمیتونم هزینه های قم را بدم!!!!!!!!!!!!!!
همون روز هم اصفهان و امریه گرفتن از اونجا توی ذهنم بود.ولی خوب،مسلما تهران بهتر بود. وقتی همه شرایط برای تهران اومدن فراهم بود، برای چی باید گزینه اصفهان را مطرح میکردم؟! ( در حالی که اگر این اشتباه را نمیکردم و به جای قم برای اصفهان اقدام کرده بودم، با استفاده از پارتی جان در عرض 20 دقیقه کارم درست میشد- و الآن 4 ماه بود که اونجا در حال کار کردن بودم و چیز یاد گرفته بودم - همون طور که وقتی قم رفتم برای امریه گرفتن، کارم 20 دقیقه بیشتر طول نکشید. مسیری که بعد از اتفاقاتی که توی وزارت خونه افتاد ، یک هفته برام طول کشید.اونم با کلی خواهش و اصرار.
توی این مدت چهار ماه ی که از دوره آموزشی م گذشته، من فقط دو هفته بدون کابوس و فکر و خیال نفس کشیدم. و همه بقیه اش را با ترس و اضطراب از آینده ای که هیچ ضمانتی برای چگونه اتفاق افتادن ش نبوده و نیست گذروندم.
امروز زنگ زدم به مدیری توی وزارت خونه. گفت جواب نامه ت هنوز نیومده. ولی حداقل گفت ( فقط گفت) یه زنگ بهشون میزنم،ببینم چرا نیومده.... فردا دوباره به مدیری زنگ میزنم تا ببینم تونسته خبری بگیره یا نه ...(امروز فردای دیروز است.بهش زنگ زدم گفت : مشغول کار های خودشون بودن،جواب سربالا دادن.شما فعلا منتظر باش)
این جند روز فیلم هایی را دوباره دیدم که خیلی دلم میخواست ببینم...."نفس عمیق" . "شب های روشن" . "اعتراض" ..... و فیلم هایی که به زودی میبینم