داشتم زندگیم میکردم که به این فیلم برخوردم.

خیلی فیلم عجیب و ساده ای یه. خلاصه ای از زندگی یه همه ر میشه تو این فیلم دید.

 از بهار تا زمستان . . .

+ نوشته شده در جمعه 1392/11/18ساعت 16:41 توسط امیرحسین |

زندگی ها خیلی سخت شده. اونقدری که گاهی موقع ها مفهوم زنده بودن مون از بین میره. همه چی یه جوری بهت فشار میارن که پیش خودت فک میکنی انگار یه سری اتفاق از قصد کنار هم جمع میشن که فقط تو ر اذیت کنن. هیچ دلیل دیگه ای ندارن

اما در کنار همه ی این سختی ها همه ی این فشار ها، اون چیزی که باعث میشه یکمی راحت تر بتونی بگذرونی زندگی ر، اتفاق های ساده ای یه که اطرافت میافته.اتفاق هایی که لزوما شاد نیستن به این معنا که به خاطرشون از ته دل بخندی
چیزای خیلی کوچیک که ارزشش شون خیلی زیاد میشه. اونقدری که جلوی همه ی اون فشار ها قد راست میکنن

مثل اون دوتا شرینی یه خورد شده ی حسین توی کیسه فریزر . . .
مثل احوال پرسیدن های نرگس، وقتی مسموم شده بودم و بیحال افتاده بودم روی تخت . . .
مثل عصبانی شدن اشرف وقتی اذیت ش میکنم . . .

.............................................................................................................
پ.ن  -اینُ خیلی وقت بود نوشته بودم.. شاید دو ماه پیش

-گاهی آدم فک میکنه برای آروم کردن یه نفر یا دلداری دادن ش حتما باید یه کاری بکنه یا یه حرفی بزنه. اما بعضی وقت ها همین که "باش"ی و بفهمه به خاطر "او" هستی، کافیه
و من این ر نمیدونستم

-کاش میشد همه بمونن، هیچکس نره

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/05/15ساعت 5:18 توسط امیرحسین |

خستم

به اندازه ی همه ی تنهایی هام ، خستم
به انداره ی همه ی فاصله هام  ، خستم
به اندازه ی همه دستی که روی شونه م نیست ، همه ی شونه ای که سرم رو ش نیست
اندازه ی همه ی آرزوهام

                                به اندازه ی همه ی فردا، خستم

--------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن-امروز صدای بابکُ شنیدم.وقتی که داشت میلرزید شنیدم. وقتی که بغض کرده بود.... وقتی که بین کلمه هاش چند ثانیه صبر میکرد که بغض ش نشکنه، شنیدم
پ.ن- گاهی وقت ها عادم باید همه ی آرزوها و فردا ها و برنامه هاش بذاره کنار.... برای رفیق ش
آسون به دست نیومده

آ خ ر ی ش ه..... آ خ ر ی

+ نوشته شده در شنبه 1392/05/05ساعت 21:39 توسط امیرحسین |

کاش
من، آن کودک سه ماهه بودم
در آغوش مادر
در انتظار شنیدن آوایی مهربان

من، آن
        کودک سه ماهه
                             بودم

+ نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/27ساعت 16:20 توسط امیرحسین |

خیلی شک داشتم برای رای دادن تو انتخابات..با خیلی ها هم که قبولشون داشتم و میخواستن رای بدن صحبت کردم که دلایلشون بشنوم.و دلایل خودم بگم ببینم کدوم استدلال قوی تر هست و کدوم این دو راه میتونه اون پیغام ما ر به گوش حکومت برسونه.

شب انتخابات دیدم واقعا نمیشه تصمیم ۱۰۰٪گرفت.اگرچه که دلم یکم به رای دادن نزدیک تر شده بود چون دیدم خیلی ها میخوان بازم رای بدن و اکثریت اون ها هستن.... ولی سری به حافظ زدم و فال عجیبی اومد برام

و خدا ر شکر که راضی هستم و پشیمان نشدم  فعلا :)

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود        تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود

رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است       حیوانی که ننوشد می و انسان نشود

گوهر پاک بباید که شود قابل فیض                    ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش        که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود

عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف            چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود

دوش می‌گفت که فردا بدهم کام دلت               سببی ساز خدایا که پشیمان نشود

حسن خلقی ز خدا می‌طلبم خوی تو را             تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود

ذره را تا نبود همت عالی حافظ                       طالب چشمه خورشید درخشان نشود

+ نوشته شده در سه شنبه 1392/03/28ساعت 14:20 توسط امیرحسین |

این پست توسط نویسنده حذف شد

+ نوشته شده در یکشنبه 1392/02/15ساعت 1:38 توسط امیرحسین |

بعضی از آهنگ ها میشه زندگی ت
حسین ابلیس چن وقته دل خوشی را خونده


ورس 1:

کفیتو بپوشو لباس تن کن // میخوام ببرمت جایی که ماجراس چند دور ...
بزنی ببینی چند چنده شهر // تا بعد بشی من یه نمه پر کنده تر ...
من؛ همون که خوش بود // یه وقتی سر حال مث سنگ سفت بود ...
میفهمی همه چی پیچید رو همین حساب // روزاشم مثل همه حتی روز تحویل سال ...
هه! همیشه متنا بلند بوده مشتی // رفیق هر نوعش با هر نوعی گشتیم ...
و دیدیم که تش با زخمی تنهاییم /.../ ولی خب خوش گذشت یه وقتایی ...
غصه که مال قصه هاس // ما خوشیم همه جوره رو زمین با چشم باز ...
همین دلیلی شد بیمارو بی دل // یا ساده ترش میشی یه گرگ بارون دیده ... هه هه ...

ورس 2:

تمام طول روزتو میکنی تخمی سپری // فکر به چیزی که باختی ببری ...
اون مغزتو میگاد مثل سگ پشیمونی // تو گفته بودی که راه سختو میتونی ...
اما بعد دیدی تویی ــو کمی مایه تو جیب // به جایی نمیرسی با این قدمای کوچیک ...
این زندگی گفت یه چیزو یاد پس بگیر // امید بده به جاش بیلاخ پس بگیر ...
یاد میگیری که ناشتا نرینی // جاهایی میری که یه موقع آشنا نبینی ...
نه حسشو داری نه حال ِ فک زدن // تو خودت پیچ میشی دیگه آره مثلا ...
حرفات همیشه بوی غم میده // تو آینه هم تصویره دیگه گندیده ...
هنوز بالا سرت گرماشو داری // راستی دلخوشی هاشو سیری چند میده ؟! ...

ورس 3:

گرگ باش، مث ِ من // مث ِ ببر // مث ِ جغد تو پرسه های شب ...
مث سنگ تو لحظه های سخت // تو عرصه های تنگ ...
نعرتو بزار تو بارونو // بشکون رد شو حتی قانونو ...
دل نبند که تش تلخیه // میشی مثل من؛ نفس تخلیه ...
و دستات همیشه خسته رو تنت // روو زاخماتم نمک ِ وابسته بودنه ...
ترجیح میدی جای اینکه نقشه بچینی // واسه بعد زندگیتو توی لحظه ببینی ...
میشه شب، میشه روز، میشه فردا // تو میخواستی نهرو کنی دریا
هه ...
شدی شبیه مردمت // ببین تو رویا همیشه حقیقت گمه ...

http://www.bia2.com/music/7105

+ نوشته شده در دوشنبه 1392/01/05ساعت 13:7 توسط امیرحسین |

امروز ۲۱دی ساعت ۱۰:۲۰صبح...نشستم پشت لپ تاپ م . صدای س م س موبایلم میآد.

- وااااااای بابام برا اولین بار یه بغل طولانی کرد منو.....خیلی خوب بود...ضجه ی حضار
- :ـ((((( چه خوووووووب.... جزو رویاهای منه... گرم ت م شد؟
- خیلی خیلی خوب بود. گرم ام شد، داغ شدم اصلا.بی نظیر... خاک بر سر کمبود محبت مون کنن:))
- :))) آره

خیلی سخته که باشه، ولی نباشه... بتونین، ولی نتونین

بغل ش کنی....محکم....مثل دوتا مرد.... تو بزنی زیره گریه.... بگی همه ی اون لحظه هایی که تنها بودم کجا بودی؟...خیلی صدات کردم....نبودی....توی اداره ت بودی.... داشتی به نظام و انقلاب ت خدمت میکردی

بهش بگی میدونی چه قدر سخته تو تمام لحظه های حساس زندگی ت تنها باشی؟
بگی میدونی چه قدر سخته تمام تصمیم های زندگی ت را خودت بگیری؟
میدونی چه قدر سخته هیچ دستی روی شونه ت نباشه؟
هیچ کس نباشه حمایت ت کنه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/10/21ساعت 13:5 توسط امیرحسین |

روزگار عجیبیه.گاهی وقت ها یه اتفاق هایی برات میافته که آدم از تعجب میمونه...
توی این مدت آدم های زیادی سر راه من قرار گرفتن.که عجیب من را به فکر فرو میبره..آدم هایی که بی هیچ دلیل از تو خوش شون میآد و راهنمایی هایی را بهت میدن که امکان نداشت کس دیگه ای به تو بده و برعکس آدم هایی که بی هیچ دلیلی با تو لجبازی میکنن و کارهایی که وظیفه شون بوده و میتونسته در حد سرنوشت برای تو باشه را انجام ندادن.
داستان چیه؟ خدا چه برنامه ای برات داره؟..... کاش میدونستی

اولی ش آقای شمسی بود(و هست)توی وزارت خونه.... مردی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم..مردی که بدون هیچ تعارفی و رک و راست هرچی که فکر میکرد من بهش احتیاج دارم را به من یاد میداد...حتی اگه فکر میکرد من با شنیدن ش ناراحت میشم...آقای شمسی خیلی بیشتر از دوست و برادر بود( و هست) برای من...یه چیزی مثل رابطه ی پدر و فرزندی که من همیشه جای خالی ش را احساس میکنم(بی اختیار اشک هام سرازیر شد)
مردی که پر از تجربه ی زندگی و کاری بود(و هست)...کارشناس با لیاقتی که همه به علم ش اعتراف میکنن.

دومی ش آقای خوشنویسان بود تو سازمان قم...مرد بزرگی که حاضر نشده بود به خاطر میز و ریاست،مرام ش را کنار بگذاره...اسم شُ گذاشتم مرد سایه نشین.....مردونگی میخواد
این که یکی به خاطره تو و این که احساس میکنه داره در حق ت ظلم میشه راه بیافته توی اداره و با اون مردک معاونت پشتیبانی بحث کنه که زودتر نامه انتقالی ت را بگیری و بری.... مردونگی میخواد
آقای خوشنویسان به من یاد داد میتونی با همه ی علم و دانش و تجربه ی کاری و سن ت از یه بچه که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده و هیچ تجربه ی کاری نداره.بی پروا سوال بپرسی و ازش یاد بگیری و از این که چیزی ازش یاد گرفتی تشکر کنی...

سومی ش آقای هرندی بود تو سازمان اصفهان....روز اول من بود...بعد از اون همه استرس و شرایط بد روحی که داشتم.بالاخره انتقالیم درست شده بود...نشسته بودم روی صندلی...انگار هنوز همه ی اون فشارها روی من بود...انگار هنوز مغزم قبول نکرده بود انتقالیم درست شده و دیگه همه چی تموم شده...
صدام کرد،به من لبخند زد، گفت بیا پیش من بشین..کارهاش را گذاشت کنار و فقط با من حرف زد. و هرچی را که لازم بود بدونم برام گفت...تنها آدم توی سازمان که میشد بهش اعتماد کرد.باهاش حرف زد و راهنمایی گرفت. کسی که بدون این که بفهمی برای مشکلی که برات پیش اومده توی سازمان، حاظر میشه با آدم ها صحبت کنه تا مشکل ت حل شه...
آدمی که لیاقت و جایگاه ش خیلی بیشتر از چیزی یه که هست...
تنها کسی که باهاش درد و دل کردم

+ نوشته شده در شنبه 1391/07/01ساعت 11:42 توسط امیرحسین |

چیز عجیبی یه این فال...(۲۳۱)

به تیغم گر کشد دستش نگیرم          وگر تیرم زند منت پذیرم

کمان ابرویت را گو بزن تیر                 که پیش دست و بازویت بمیرم

غم گیتی گر از پایم درآرد                  بجز ساغر که باشد دستگیرم

برآی ای آفتاب صبح امید                   که در دست شب هجران اسیرم

به فریادم رس ای پیر خرابات              به یک جرعه جوانم کن که پیرم

به گیسوی تو خوردم دوش سوگند      که من از پای تو سر بر نگیرم

بسوز این خرقه تقوا تو حافظ              که گر آتش شوم در وی نگیرم

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/06/07ساعت 13:52 توسط امیرحسین |

مطالب قدیمی‌تر